X
تبلیغات
جدایی تلخ

جدایی تلخ

اه...اه...اه...اه....اینا رو که میخونم به یاد روزهایی میفتم که فکر نمیکردم 

یه روز تموم میشه......روزهایی که دستاش توی دستام بود.........روزهایی

که چشمام جلو چشام بود........اما.........الان فقط یه خونه برام مونده با یه

عالمه خاطره........دارم با عشقش زندگی میکنم............و خواهمم

کرد...................امیدم به اینه که خدا مواظبش

باشه.................خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...................................

............................

پریا میبینی در چه حالیم..؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میبینییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟پریا  دوست

 دارم

...........................................................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 9:51  توسط حمید  | 

عاشق من باش چون دوستت ارم..........
+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 18:16  توسط حمید  | 

خداحافظی

دوستای خوب بلاگیم اومدم ازتون خداحافظی کنم......

خیلی ممنون که این چند مدتو بهم دلداری دادید...اما حالا که فکر میکنم میبینم که من باختم......

اره باختم.......

فکر نمیکنم پریا به این سادگی ازم گذشتی......

نه نمیکنم..........

لبای شیرینت یادت میاد؟؟؟؟؟؟؟؟

میخوام چمدونمو از اینجا هم ببندمو برم دنبال بدبختیام......

زندگی بهم مثل جهنم.......

تو این خونه پر از خاطره داره دیوونه میشم......

میدونم خدا داره امتحانم میکنه اما چرا باید با مردن عشقم امتحانم بکنه.....چراااااااااااااا........

خدا دلم ازت گرفته.....گرفته......گرفته.........گرفته..........

ازت دلگیرم....دلگیرم........دلگیرم..........دلگیرم..........

به خدا منم دل داشتم.........منم عاشق زنم بودم........منم مرد خونه ای بودم که عاشقونه داشتم با زنم زندگی میکردم.....

باشه خدا.......باشهههههههههههههه......ای واییییییییییییییی.........چقدر گریه ؟چقدر ناله؟

چقدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد

پریا کاش کنارم بودی......

از همه ی دوستان بلاگیم معذرت میخوام که تو این چند مدت ناراحتتون کردم........

میخوام برم چند مدتی توی شمال زندگی کنم.....

برای عشقم دعا کنید.....

منم برای تک تک عاشقا دعا میکنم که کنار عشقشون تا اخر عمر بمونن و عاشقانه زندگی کنن......

منم براتون دعا میکنم که هیچ وقت دستای عشقتون توی دست دیگه ای نره...

منم براتون دعا میکنم که چشمای عشقتون همیشه جلو چشاتون باشه......

منم براتون دعا میکنم که همیشه خوش باشید......

خدااااااا....پریاااااااااااااااااااااا.................خداحافظ به همگی....

خداحافظ به تمومه دوستای خوب بلاگیم.........

خداحافظ به تمومه خط های این وب..............

خداحافظ به ............................................

دوستون دارم.....خداحافظ.......

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم آبان 1389ساعت 10:42  توسط حمید  | 

وصیت نامه

سلام دوباره...................این وصیت نامه عشقم بود..........میگفت هر وقت تنها میشینم این وصیت ناممو کامل تر میکنم.متنشو براتون مینویسم.....این نامه رو ۱هفته مونده به مرگش نوشته بود .......

بسمه تعالی

بنام اون خدایی که عشق رو افرید.بنام اون خدایی که حمید و برام نگه داشته.بنام اون خدایی که حمید و بهم رسونده.

سلام

خدایا روزی میشه که حمیدمو نبینم؟خدایا من طاقت دوریه حمیدمو ندارماااا؟؟خدایا ازت چند تا خواهش دارم.۱)حمیدمو توی کاراش موفق کنی.......۲)حمیدمو برام نگه داری............۳)از عمر من برداری و بذاری روی عمره حمیدم..........۴)نذار حمیدم توی این دنیا برنجه.......۵)تمام قوانین عشق و رعایت کنیم......

حمیدم شاید روزی بشه که این ناممو بخونی.وقتی میخونی خواهشی دارم که نذار اشکات جاری شه.حمیدم به تمومه عاشقا بفهمون که عشق مقدس است و عاشق اهل خیانت نیست.حمید تو برام هیچ چیز کم نذاشتی.هیچ چیز.ولی من برات کم گذاشتم.برات اون که باید محبت میکردم نکردم.اره محبت.اگه روزی بشه که بفهمم این نامرو نخونی اتیش میگیرم.چون حرفهای دلمو نوشتم.حمید قربون اون چشای نازت بشم.اون چشایی که همیشه بهم ارامش داده.حمید میخوام بعد دو سال اگه اجازه بدی بچه دار بشیم.کاش بچمون شبیه تو بشه.وای بچه!!!اخ جون!!!!اسمشم میذاریم برنا یا میذاریم .........یا اصلا تو هر چی بگی...!!!!حمید دوست دارم پسر دار بشیم.حالا بیخیال.بگذریم.حمیدم الان که سر کاری دلم برات خیلی تنگه.وای حمید وقتی پیشم نیستی امیدی به زندگی ندارم.حمیدم ...................................................................................

این چه رسمش بود پریا که تنهام گذاشتی؟

باشه الانم دارم با عشقمون زندگی میکنم.و خواهم کرد.پریا خیلی دوست دارم.عاشقتم.

راستش روز به روز بهت عاشق تر میشم.کاش پیشم بودی.کاش.........

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

پریا دوست دارم و عاشقتم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 9:39  توسط حمید  | 

سلام.............

همواره به جستجوی عشق بروید.در میان سه فضیلت ایمان،امید و عشق این اخری از همه بزرگتر و مقدس تر است.

قدر عشقاتونو بدونید.نذارید ازتون برنجه.عشق من رفت و تنهام گذاشت اما شماها این کارو با عشقتون نکنید.نذارین تنها بمونه.

عشق من پریاااااااااااااااااااااا...................

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 0:15  توسط حمید  | 

دلم چند روزه باز پریا رو میخواد.فقط همین...........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 9:16  توسط حمید  | 

بازم اومدم خاطرات گذشته رو خوندم.........

اخرین شبی که باهام نشتستی حس بدی داشتم.بغضی داشتم که نمیتونستم خالیش کنم.وقتی که تنهام گذاشتی  یاد لحظه هایی افتادم که ارزوشونو داشتی.

همه تو خونه جمع شدن.مامانم و مامانت داشتن خودشونو میکشتن.باباتم یه گوشه نشسته بود و داشت اروم اروم گریه میکرد.

وقتی میخواستن ببرنت از همه خواهش کردم که چند لحظه بذارن باهات تنها باشم.همه رفتن بیرون و موندم من و تو.در اتاقو قفل کردم.چند لحظه شد ۹۰دقیقه.اینقدر بوسیدمت تا سیر بشم اما نشدم....

وقتی اومدن از اتاق خارجت کنن فریاد زدم پریا کجا به این زودی؟؟؟کجا؟کجا؟؟؟

وقتی رفتی خونه ساکت شد.رفتیم بهشت زهرا.وقتی رسیدم غسال خونه دیدم مامانت میگه پریا صدات میزنه.اومدم توی غسال خونه.دیدم صورتت خندونه.چشات بسته.دیدم یه کفن سفید بهت پوشوندن.سفید بهت خیلی میومد.اما نه سفیدیه کفن.گذاشتن توی تابوت و اوردنت که خاکت کنن.

میدونی چقد سختم بود که عشقمو همه کسمو همه زندگیمو خاکش کنن.

اوردنت و گذاشتنت زیر خاک و چند تا سنگ چیدن رو صورتت.بعد خاکارو ریختن رو صورتت.وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایییییییییییییییییییییییییییییی.........

مامانم و مامانت گفتن که بریم خونه اونا.گفتم نه میرم خونه خودم و پریام.اومدم دیدم نیستی.یادته همیشه میومدی در و بهم باز میکردی و بگلم میکردی و بوسم میکردی.یادته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کجا رفتی پس؟

الان که دارم اینارو بهت مینویسم داره اشک از چشام میریزه.مثل دریا.

اینارو دارم رو سر قبرت برات مینویسم.پریا عاشقت بودم و هستم و خواهم بود.

دوست دارم عشقم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 11:39  توسط حمید  | 

سلام به دوستای خوب بلاگی........

میخوام دیگه از اینجا هم خداحافظی کنم.از شما ها از وبم.اخه میخوام دیگه با عشق پریا زندگی ادامه بدم.دیگه باید برم با تنهاییام سر کنم.باید برم با عشق عشقم زندگی کنم.فردا میام باهاتون خداحافظیه مفصل کنم.فعلا.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 10:27  توسط حمید  | 

سلام ...........

گفتم دوستت دارم گفتی من هم.......
گفتم عاشقت هستم گفتی من هم....
گفتم تنها هستم گفتی من هم......
گفتم می خواهم با تو باشم گفتی من هم.........
گفتم تا همیشه سکوت کردی....

آخرين لحظه ي رفتن تو يادم نمي ره
اشكا دونه دونه رو گونه ي من نشسته بود
دلم از جور زمونه خسته بود
وقتي كه تو بوسه هاتو مي دادي
انگاري اتيش به قلبم مي زدي
نوبت من كه رسيد انگاري ديرت شده بود
عشق بي دليل من دست و پا گيرت شده بود
با نگاه تو به ساعت دل من شكست و ريخت
شيشه ي عمر منم تموم شد و هيشكي نديد


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 10:24  توسط حمید  | 

دلتنگی ......دلتنگی .............وقتی دلتنگی فریاد بزن..........

وقتی یادم میوفته که دکتر بهم گفت ۳ ماه عشقتو داری و باید بعد ۳ ماه شایدم زودتر به خدا بسپری دیوونه میشم.که ۳ماه هم نشد.این ۳ ماهو بهش نمیتونستم بگمو گفتم.

هی میگفتم که امروز میگم حرفهای دلمو میگم که چقد دوسش دارم و عاشقشم.

یه روز اومدم خونه دیدم حوصله نداره.بگلش کردم و گفتم اروم باش.گفت نمیدونم حمید چرا اامروز اروم نیسم.نمیدونم.

بعد سرشو گذاشت رو پامو گریه کرد و فریاد زد گفت احساس میکنم که کسی میخواد تورو ازم بگیره.

واااااااااااااااااااای..............................

خداااااااااااااا.......پریاااااااااا کجا رفتی............

همون شب تصمیم گرفتم که همه چیزایی که توی دلم مونده رو بهش بگم.شب اومد نشست پیشمو بهش گفتم که چقد دوسش دارم.گفتم عاشقتم پریا.گفت حمید من دیوونتم.

رفتیم خوابیدیمو صبح که از خواب بیدار شدم زود رفتم صبحانه رو اماده کردم و اومدم پریا رو صدا کردم ولی پریا دیگه جوابمو نداد.اخ دلم براش تنگه.کاش نمیگفتم .

دیدم صورتش خندونه.بگلش کردمو گفتم چرا تنهام گذاشتی؟اما ازش جوابی نگرفتم.وای خداااااااااااا.................!!!!بازم حالم گرفته شد .دلم برای دستاش تنگ شده.برای خندیدناش.برای ناز کردناش.

پریا کجایی و ببینی که برات دلم تنگه.اره تنگه.............

به خدا تنگه.............

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 16:32  توسط حمید  |